تبليغاتX
ΩΩΩ آفتاب-مهتاب ΩΩΩ - عشق چیست؟


ΩΩΩ آفتاب-مهتاب ΩΩΩ

عشق

 دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس، عشق یعنی چه؟


*دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه*

*مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست*

*پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است*

*رهروی گفت: کوچه ای بن بست*

 * سالکی گفت: راه پر خم و پیچ*

*در کلاس سخن معلم گفت:عین و شین است و قاف، دیگر هیچ*

*دلبری گفت: شوخی لوسی است*

 * تاجری گفت: عشق کیلو چند؟*

*مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند*

*شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه*

*عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه*

*شیخ گفتا: گناه بی بخشش*

 * واعظی گفت: واژه بی معناست*

*زاهدی گفت: طوق شیطان است*

 * محتسب گفت: منکر عظماست*

*قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت*

*جاهلی گفت: عشق را عشق است *

 *پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت*

*رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است*

*دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست*

چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 نویسنده مریم جعفری| |


Design By : Night Skin